کودکانه
اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم.
پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:مامان ,پارچه سبز,آسمان, :: 10:17 ::  نويسنده : آرین

مامان به طرف آسمون پرواز می کرد

من لباسش رو گرفتم مامان برگشت یه پارچه سبز بهم داد که روم انداخت وخوابیدم

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:زنبور,خواب,پیروزی, :: 10:9 ::  نويسنده : آرین

اولش در یک جنگل بودم

بعدش یه کندو دیدم که یه آدم ازبالا به اون شلیک کرد وکندو افتاد پایین زنبورها به طرفم اومد ند

ناگهان یک هلی کوپتر اومد ومن رونجات داد،اما زنبورها دنبال هلی کوپتر اومدن

هلی کوپتر من رو به خونه رسوند ومن با تفنگم زنبورها رو نابودکردم

ولی یکی از اونها اومد تا پشت پنجره و من پنجره رو بستم ونیشش رو که لای پنجره مونده بود داغون شد

حالا من پیروز شدم

(البته چیزی که مامان به خاطر میاره ترس وفریاد زنبور،زنبوره قسمت پیروزیش احتمالاتخیل یا یه آرزویه)

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:هیولا,خواب,بیمارستان, :: 10:1 ::  نويسنده : آرین

خواب دیدم که یه هیولا طبقه بالای یک بیمارستان بود.من ناراحت شدم.

بعدش رعد وبرق شد ویک دکتر بود که می خواست سوارآسانسوربشه اماتوآسانسور به جای علامت طبقه یک علامت برقی بود که از توش یک هیولای برقی بیرون اومد.

بعدفرارکردیم رسیدیم خونه بابا به خلبان زنگ زد که هلی کوپترش شلیک می کنه وخلبان هیولا رو کشت وهیولا به هیولای خمیری تبدیل شد.

من یه سنگ انداختم روش واون هیولا مرد.

وحالامن خوشحالم

دو شنبه 25 دی 1391برچسب:, :: 13:19 ::  نويسنده : آرین

 

        روزی روزگاری دریک شهربزرگ اتوبوس پیری زندگی می کردکه خیلی مهربان بود.اومی دانست که تاچندوقت دیگرکاملا"خراب می شودودیگرنمی تواندکارکند.

         دریک شب زمستانی اتوبوس که درپارکینگ اتوبوسها درحال استراحت بوداحساس درد عجیبی پیداکرد،اوباغصه نگاهی به بقیه اتوبوسهاانداخت،آنهاهمه خواب بودند.باخودش گفت:"فکرمی کنم که دارم ازکارمی افتم"اشک درچراغهای اتوبوس حلقه زد.اوچشمانش رابست ووقتی آنهارابازکرددیدکه برف شروع به باریدن کرده است.ازپشت نرده های پارکینگ مردم رامی دیدکه باسرعت به سمت خانه هایشان می دویدندتازودتربه خانه برسند.دراین حال ناگهان صدایی شنید:"سلام"         اتوبوس بلافاصله جواب داد:"سلام".پسرکوچولویی جلوش ایستاده بود.اتوبوس چراغهایش راروشن کردودیدکه امیرپسرآقای نگهبان است.اتوبوس سریع درهایش رابازکردوگفت:"امیرجون زودسوارشو، بیرون سرده"امیردویدتوی اتوبوس.اتوبوس پرسید:"تواینجاچیکارداری"      :"مامانم رفته بیمارستان، قراره برام یه خواهرکوچولودنیا بیاره.من هم اینجا می مونم تاشیفت کاری بابام تموم بشه".

       امیرپسرخوبی بوداوبااتوبوسهادوست بود.اتوبوس خیلی خوشحال بودکه درآنشب سردکه خوابش نمی بردتنها نبود.امیرواتوبوس گرم صحبت بودندکه صدایی شنیدند،هردوساکت شدند.صداازپشت چرخ عقب اتوبوس بود.امیرپیاده شدوبعددرحالیکه پرنده کوچولویی را بغل گرفته بودوارد اتوبوس شدوگفت:"این پرنده کوچولوروی زمین افتاده بودومی لرزید یک گربه سیاه هم به طرفش می دوید تا اونوبخوره"اتوبوس درش را بست وبخاری اش راروشن کرد تاپرنده گرم شود.کم کم پرنده کوچولوچشمانش رابازکردوبه امیرگفت:"متشکرم که منونجات دادی.اتوبوس مهربون ازتوهم ممنونم"امیرپرسید:"تواینجاچیکارمی کنی؟پس مامان وبابات کجان؟"پرنده کوچولوباغصه گفت:"مادرجنگل نزدیک شهرزندگی می کردیم.اماآدمهاقسمتهای زیادی ازجنگل روخراب کردن ،تمام حیوانات همسایه ماخونه هاشون روازدست دادنداماپدرومادرمن روی یک درخت باقیمانده ازجنگل لونه جدیدی ساختندتامن وبرادروخواهرهام بزرگتربشیم اماآدمها اونقدراونجازباله ریختندکه یکی  ازخواهرام ازشدت آلودگی مرد..."پرنده کوچک ازشدت ناراحتی گریه اش گرفت اوگفت که پدرومادرش وبقیه پرنده هاتصمیم گرفتندازجنگل بروندودرجای دیگری لانه ای جدید بسازنداما اودربین راه ازشدت خستگی زمین خوردوگم شد.اتوبوس به امیرنگاه کردوگفت:"این پرنده باید مثل خواهرکوچولوی توالان توی لونه اش باشه وزیربالهای نرم مادرش احساس آرامش کنه"بعدبه پرنده نگاه کردوگفت:"نگران نباش ماحتما"راه حلی پیدامی کنیم.من سالها سرویس بچه های مدرسه بودم وگاهی اوناروبرای گردش به جنگل می بردم اماهیچ وقت فکرنمی کردم که اون جنگل زیبا یه روزخراب بشه ،خدایااین آدمادارن چیکارمی کنن "دراین هنگام پدرامیردراتوبوس رابازکرد.امیرگفت: "بابااجازه میدی من همین جابمونم؟" پدرگفت : "باشه بیااین کیفت روبگیرومشقات روهمین جابنویس،ساندویچت روهم همین جابخور،اگه کاری داشتی من تودفترنگهبانی ام."امیرکیفش راازپدرش گرفت وکمی نان ازساندویچش به پرنده داد.پرنده کمی نان خورد وگفت:"یادش به خیرروزهایی که پدرومادرم برای ماحشرات تازه شکارمی کردند"...  امیرگفت:"من هیچ وقت فکرنمی کردم زباله های ما حیوانات روبی خانمان کنه" واتوبوس جواب داد:"من هم تاچندوقت دیگه تبدیل به زباله می شم.."

         بعدازچنددقیقه صدای ناله های گربه ای باعث شد که اتوبوس مهربان به اوهم پناه بدهداما به این شرط که پرنده کوچولورا نخورد.گربه سه بچه داشت وآنهاراهم بهداخل اتوبوس آورد.خانم گربه درحالیکه ازسرمامی لرزیدگفت:"ماگربه وحشی هستیم یعنی درجنگل زندگی می کردیم ماازحیوانات کوچولو وماهیهای برکه زیبایی  دروسط جنگل بود تغذیه می کردیم،اماآدمااونقدردرجنگل زباله ریختندکه پساب آلوده زباله هاماهیهاروکشت ومابی غذاموندیم همسرم آقای میو برای تهیه غذا به شهراومدوسه روزه که برنگشته ."خانم گربه درحالیکه بچه هایش رالیس می زدگریه اش گرفت.آن شب امیر،اتوبوس وگربه هاوپرنده باهم صحبت کردندوبه دنبال راه حل گشتندامانتیجه ای نگرفتند.چون این مشکل راانسانها بوجودآورده بودندوآدمهاهم بایددرحل آن کمک می کردند.کم کم گربه ها وپرنده به خواب رفتند.اتوبوس ازامیرپرسید:"امیرجون،من خیلی پیرم؟"     :"توخیلی مهربونی         :"امیرمی دونی آدمها تمام لوازم زندگی شون رواززمین بدست می یارن مثلالاستیکهای من ازمواد نفتی ان امابعدازاستفاده ازاونها زباله می سازن زباله هایی که دیگه نمی شه به دل زمین برگردوند اگه زباله هاازهم جدابشن شاید بشه ازبعضی ازاونادوباره استفاده کردیاتبدیل به موادجدید بشن مثل بدنه من که فلزیه.من  میخوام درآخرعمرم به آدماچیزی بگم.میخوام بگم که دارن اشتباه می کنن." امیرمتوجه منظوراتوبوس نشد.اوبااتوبوس خداحافظی کردوپیش پدرش برگشت .

    نزدیک صبح بودکه اتوبوس صدای گریه وفریادمادرپرنده کوچولوراشنیدوبعدتعدادزیادی پرنده وارداتوبوس شدند.مادرپرنده اورادرآغوش گرفت همه ازشادی گریه می کردند.پدرپرنده گفت:"اتوبوس مهربون ازت ممنونم ،حالامابایدبریم."امامادرپرنده باغصه گفت:"کجابریم؟من نمی خوام بقیه بچه هام روهم ازدست بدم.."

    دراین هنگام درحالیکه دراتوبوس بازبودگربه سیاهی وارد شدووقتی می خواست به پرنده هاحمله کند خانم گربه فریادزد:"آقای میو."  گربه سیاه به سمت خانم گربه برگشت وفریادزد:"خانم پیشی."وبه این ترتیب وخیلی اتفاقی خانم پیشی همسرش راپیداکرد.

      صبح وقتی تمام مردم شهربیدارشدند،درتمام روزنامه هاودررادیووتلوزیون اعلام شدکه شب قبل اتوبوسی باکمک تعدادزیادی پرنده به جنگل تخریب شده اطراف شهررفته است وتعدادزیادی پرنده وحیوانات کوچک به آن پناه برده اند.امیربه همراه پدرش به آنجارفت،مردم زیادی جمع شده بودندامیرهرچه اتوبوس راصدازدجوابی نشنید،اوکاملاخسته وبیهوش بود.پدرامیرباتعجب گفت:"اتوبوس چطوراینجا اومده؟"بعدزیرلب ادامه داد:"وقتی حیوانات وپرندگان جایی برای زندگی نداشته باشن یک پناهگاه آهنی هم غنیمته،حتما بااین کارمی خواسته به ماآدمابفهمونه که دراشتباهیم."

         چندروزبعداتوبوس حالش بهترشدوتوانست بابچه هاوحیوانات صحبت کند.مردم شهربه خاطربچه هایشان تصمیم گرفتندکه زباله های اطراف اتوبوس راجمع کرده وتفکیک کنندوتاجایی که ممکن است آنهارابه چرخه طبیعت برگردانند.آنهادراطراف اتوبوس نهال های جدیدکاشتند.امیرودوستانش تصمیم گرفتندکه درخانه هایشان مسئول جداکردن زباله هاباشند،برای استفاده مجددوبرای کم شدن حجم زباله ها.آنها می خواستندکه پرندگان،حیوانات وانسانها شادباشندودرآینده درجهانی پاک وزیبازندگی کنند.تعدادی ازاتوبوسهاهم تصمیم گرفتندکه به یاداتوبوس پیردرشهربچرخندونقاشی های بچه هاراجمع کنندوبه دست اتوبوس مهربان برسانندشایدشماهم این اتوبوسهارادیده باشید...

 

یکی یودیکی نبودزیرگنبدکبودکفشدوزک کوچولویی به همراه پدرومادرش درشهرکفشدوزک هازندگی می کرد.شهرکفشدوزک ها کناریک جوی آب ودیواری بودکه پشت آن دیوار دشت شقایق های وحشی قرارداشت و جوی آب ازداخلحفره ای در دیوار وازسمت چشمه ای درکوهستان می آمد این شهردرزیردرخت چنارتنومندی بودکه هرروزهنگام غروب پرندگان روی آن جمع می شدندوآوازمی خواندند. خورشیدمهربان صبح هرروزازروی دشت شقایق طلوع می کرد.خانه های این شهرهمه درون قارچهای خودرویی بودکه بین گلهای وحشی وعلف های شاداب وسبزقرارداشتند.کفشدوزک کوچولوخیلی مهربان وباهوش بودوهمیشه به پدرومادرش کمک می کرد.اوهیچ وقت ازخانه زیاددورنمی شدچون شنیده بودخطرات زیادی کفشدوزک هارا تهدید می کندمثلا"پشت دیواردشت هزارپاوعنکبوتی زندگی می کردند که باکفشدوزک هادشمن بودند،چون هزارپاتعدادزیادی پاداشت وهمیشه برای تعمیرکفشهایش به کفشدوزک ها احتیاج داشت درنتیجه ازهرفرصتی برای زندانی کردن آنهااستفاده می کرد.غذای عنکبوت مگس وپشه بوداوبرای هزارپاکفشدوزک شکارمی کردوهزارپابه اومگس وپشه می دادچون این حشرات آلوده سربازان هزارپا بودند واوتعدادزیادی ازآنهارابه کارگرفته بود.

   روزی ازروزهای بهارکفشدوزک کوچولو درفروشگاه کفاشی پدرش و درکنارجوی آب نشسته بود،ناگهان قاصدک پستچی خبرآوردکه سنجاقک پیر که درکنارچشمه ونزدیک کوه زندگی می کردبالهایش شکسته ونمی تواندپروازکنداوازپدرکفشدوزک کوچولو خواسته که به خانه اش برودوبرایش کفش بدوزدتااوبتواندراه برود.پدرکفشدوزک کوچولو باکمال میل قبول کردوبااصرارکفشدوزک کوچولو قبول کرد که اوراهم همراه خودش ببرد.آنهاتصمیم گرفتندکه بعدازدیدن سنجاقک با قایق به خانه برگردند تاکفشدوزک کوچولو بتواندقایق سواری کند.. مورچه قایقران بااستفاده ازیک برگ حشرات راازچشمه به سمت دشت می برد .

    صبح بودهوا طراوت وزیبایی خاصی داشت.خورشیدکم کم بالا می آمدوبه جهان سلام می کرد.کفشدوزک کوچولوخیلی خوشحال بود.بعدازخوردن صبحانه بامادرش خداحافظی کرد وهمراه پدرش به طرف دشت شقایق حرکت  کردند.اول کمی پروازکردند.آنهاازبالای سرگروهی مورچه گذشتندودرکناردیوار دشت روی گلبرگ گل شقایقی ایستادندتا نفسی تازه کنند ، ناگهان صدایی به گوش کفشدوزک هارسید.کفشدوزک کوچولو گفت: "باباصداروشنیدی؟" 

پدر:" بله دخترم،فکرمی کنم یک نفر به کمک احتیاج داره."

صداازپشت دیواروداخل دشت شقایق می آمد.کفشدوزک ها بلافاصله ازروی سنگی ازکنارجوی آب ردشدندوبه داخل دشت رسیدند.آنهاهرلحظه به صدا نزدیکترمی شدند.حالاصداکاملا"واضح بود:"کمک ،کمک! "کسی ازآنهاکمک می خواست.کفشدوزک وپدرش پروازکردندتازودتربه صدابرسند اما ناگهان به یک تورچشبناک برخوردکردندوهردومتوقف وبیهوش شدند.وقتی چشمهایشان رابازکردند عنکبوت سیاه رنگی رادیدندکه داشت قهقهه می زدوخوشحال وشاد هزارپاراصدامی زد ناگهان  هزارپابه همراه گروهی مگس به طرف آنها آمدند."عنکبوت گفت من به جای این 2کفشدوزک 4 مگس می خوام."

     هزارپا قبول کردوخریدوفروش انجام شد.هزارپاومگس هاآنهارابه طرف زندان هزارپا بردند.آنها هرچه به طرف خانه هزارپا نزدیک ترمی شدنداطرافشان آلوده تر می شدوبوی بدی فضاراپرمی کرد.مقدارزیادی زباله روی زمین رافراگرفته بودتعدادی قوطی کنسروروی زمین افتاده بودکه محل زندگی سربازان هزارپا بوددرچندکیسه نایلونی هم حشرات دیگری زندانی بودند.تعدادی  ازسربازان رژه می رفتندوجیرجیرکی برای آنهاآوازمی خواندحلزونی به سربازان ژیمناستیک آموزش می دادو...بوی بدزباله حال کفشدوزک رابه هم زد.پدرش گفت:عزیزم مقاومت کن مانجات پیدامی کنیم.تعدادزیادی مگس وپشه درهواپروازمی کردند.آنهاوقتی به بالای سرهزارپامی رسیدندسلام نظامی می دادند.هزارپاباغرورراه می رفت.اوباافتخارگفت:اینها نیروهای هوایی من هستندوامروزرژه هوایی دارند.تعدادزیادی مگس وزوز می کردندوپشه های آلوده آماده حمله بودند.هزارپابه یک خرمگس که فرمانده مگس هابود گفت:آفرین بیشترتلاش کنید هدف بعدی ماشهرکفشدوزک هاست...

   کفشدوزک کوچولووپدرش دریک قوری شکسته زندانی شدند.آنها بهت زده شده وترسیده بودند .آنها قبلاخبرنداشتندکه امپراطوری هزارپاتمام حشرات آلوده رابه خدمت خودش گرفته است. خانه هزارپا دریک لاستیک خودروبود وصدای هزارپاشنیده می شدکه به سربازانش میگفت: "به تمام اقوامم خبربدیدکه به اینجا بیان وکفشهای کهنه وپاره شون روهم بیارن."پدرکفشدوزک گفت:"وای بااین اوضاع ماتاآخرعمرزندانی خواهیم بود."کفشدوزک کوچولودلش می خواست می توانست گریه کندامامقاومت کردچون باخودش فکرکرد:گریه فایده ای نداره بهتره کمی فکرکنم تاراه نجاتی پیدابشه.

       کم کم شب شدپدرکفشدوزک به خواب رفت ،کفشدوزک کوچولودلتنگ مادرش بوداوباخودش فکرمی کردکه حتما"الان مادرش نگران آنهاست وسراغشان راازمورچه قایقران می گیرد...اوشب تاصبح بیداربودوفکرمی کرد.نزدیک صبح فکری به ذهنش رسید باشادی پدرش رابیدارکرد.پدرگفت:چی شده؟ناگهان کفشدوزک درنورمهتاب چشمان پدرش رادیدکه پرازاشک بود.کفشدوزک کوچولو فهمیدکه پدرش هم بیداربوده است .ازپدرش پرسید: بابا توخیلی ناراحتی؟  - برای خودم نه ولی توخیلی کوچولویی نمی خوام اسیرهزارپاباشی.  بابا هزارپاچطوری این زباله هاروجمع کرده؟: عزیزم متاسفانه این کارآدمهاست اوناطبیعت روآلوده می کنندوبادست خودشون برای حشرات موذی کاخ می سازن.  خوب دخترم گفتی یه نقشه کشیدی ولی یادت باشه که اگرازاینجاهم فرارکنیم عنکبوت کمی جلوترماروشکارمی کنه.کفشدوزک کوچولونقشه اش رابه پدرش گفت وپدرخیلی خوشحال شد.

       وقتی کاملاروزشدصدای پای سوسکهای محافظ زندان به گوش رسید،آنهادررابازکردندوهزارپاواردشدپدرگفت:آقای هزارپامامی دونیم که بایدتاآخرعمراینجا بمونیم وکفشهای شما،سربازان وخانواده تون روبدوزیم درنتیجه به بهترین مواداولیه احتیاج داریم مثلا"مابه چسب مخصوصی نیازداریم  که کفش های بهتری بدوزیم تاهرگزپاره نشن.هزارپابا کنجکاوی پرسید:چه چسبی؟  - همون چسبی که عنکبوت باکمک اون تارمی تنه.هزارپا کمی فکرکردوگفت:امادراین صورت عنکبوت بایدسالهابرای من کارکنه  پدر: بله نکته همین جاست،به نظرمن شما بایدعنکبوت روزندانی کنیداو هم شان شما نیست ونبایدآزادباشه بلکه باید به شماخدمت کنه.فقطخواهش می کنم اگه زندانیش کردین اونوبه زندان ما نیارین  هزارپا:"خوب معلومه من تعدادزیادی قوطی کنسرو برای زندانیای دیگرم دارم."هزارپابه کفشدوزک هااعتمادکردوآنهاباتمام نیروشروع به کارکردند.

        نزدیک ظهرصدای فریادهای عنکبوت به گوش رسیدکه ظاهرااسیرهزارپاشده بود.کفشدوزک هاشب تاصبح کارکردندوصبح روزبعد به اندازه تمام پاهای سمت راست هزارپاکفش دوخته بودند.دراین هنگاه هزارپاچسب مخصوص راآوردوگفت:زودباشیدچون کم کم بقیه خانواده من می رسن.پدرگفت:"آقای هزارپاتا نیم ساعت دیگه تشریف بیاریدتاکفشهای پای راستتون روامتحان کنید."هزارپاخوشحال شدوگفت:"  باشه شماهم منتظرباشیدتا براتون صبحانه بیارن."پدرکفشدوزک گفت:عزیزم موادغذایی اینجاپرازمیکروب وآلوده است حواست باشه تاچیزی نخوری"کفشدوزک وپدرش خیلی سریع کفشهارادریک ردیف قرارداده وآنهارابه زمین چسباندند.مقداری ازچسب راهم داخل آن ریختندووقتی هزارپاآمدوکفشهاراپوشیدودرنتیجه پاهایش به زمین چسبیدوهرچه تلاش کرد نتوانست پاهایش رااززمین جداکند.کفشدوزک هاهم باسرعت فرارکردندآنهاازکنارزباله هایک  تکه کاغذ برداشتندوروی سرشان گرفتندتاپشه هادرحال پروازآنهارانشناسندوباسرعت خودرابه کنارجوی آب رساندند مورچه قایقران معمولاهرروزهمان ساعت ازجوی آب می گذشت .وقتی مورچه رسیدکفشدوزک هاسواربرگ اوشدندوحرکت کردنددربین راه خواهرهزارپارادیدند که به نزدیک جوی آب رسیده بود وچمدان دردست آوازمی خواند...

          روزبعددرشهرکفشدوزک هاجشنی برگذارشدوازکفشدوزک کوچولوبه خاطرهوش وشجاعتش تقدیرشد.آنها کیک بزرگی به شکل کفشدوزک پختندوکفشدوزک کوچولوآن راقاچ زد.پدرومادرش باافتخاربه اونگاه می کردندوخوشحال بودند.بعدپدرکفشدوزک سخنرانی کرد: همشهریان عزیزما بایک جنگ بزرگ مواجهیم.هزارپادرحال آماده کردن تعدادزیادی مگس وپشه وسوسک برای حمله به سرزمینهای دیگره.انسانها بدون توجه زباله می ریزندوحشرات موذی باشادی لشکرکشی می کنند.زباله های اوناآب چشمه روآلوده کرده وبه زودی ماهیها وجانورانی که درآب زندگی می کنندیاازآب می خورند هم خواهندمرد.این ها همه به خاطرناآگاهی آدمهاست مابایدبه اونااطلاع بدیم که چه اشتباهی می کنندتمام کفشدوزک ها موافق بودند.کفشدوزک پیری که شهردارشهربودگفت:امروز شهرمادرخطره ،هرچه زباله هادرطبیعت بیشتربشه زندگی ماوحتی خودانسانها هم به خطرمی افته بیایید برای نجات جان شهرمون،کشورمون وکره زمین کاری بکنیم.

بچه های عزیز به نظرشما کفشدوزک ها برای نجات جان شهرشان ودرنهایت کره زمین وهمه موجودات چکارمی کنند؟نظرات وراه حل های خودتان را برای مابفرستیدومنتظربقیه داستان باشید؟

چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:کمک مربی,منشی,دکتر, :: 12:13 ::  نويسنده : آرین

درمطب دکتر

آرین:(بااشاره به منشی مرد)مامان شغل این آقاچیه؟

مامان:ایشون کمک آقای دکترهستند

آرین : درسته فهمیدم این آقا همکارکمک مربی مون هستند

چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:بسم ا,,,جوراب, :: 11:57 ::  نويسنده : آرین

مامان: پسرم زودترلباس بپوش دیرشد

آرین: یه مشکلی پیش اومده

مامان: چی شده؟

آرین: برای پوشیدن هرجورابی باید جدابسم ا... بگم؟

مامان:؟؟؟

آرین:آخه خانم مربی ام گفته باید هرکاری رو با  بسم ا... شروع کنیم.

چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:خرس ,زنبور,, :: 8:40 ::  نويسنده : آرین

 

یکی بودیکی نبود غیرازخدای مهربان هیچکس نبود.سالهاقبل درکناردهکده ای زیباجنگلی انبوه ازدرختان قرارداشت که حیوانات وحشرات زیادی درآن زندگی می کردند .ازجمله این حشرات زنبورها بودند که گروهی ازآنهاروی درخت تنومندی کندوساخته بودندوباشادی وخوشبختی درکنارهم زندگی می کردند. مادرورئیس زنبورها ملکه نام داشت.اوزنی مهربان وکاردان بودوهمیشه زنبورهاراراهنمایی می کرد.تعدادی اززنبورها زنبورکارگربودند وصبح تاشب ازشهدگلهای زیباوخوشبوی جنگل وبیشه استفاده می کردند تا برای نوزادان وبقیه زنبورها عسل تهیه کنند.تعدادی اززنبورهای کارگرهم مراقب کندوبودندودشمنان راازکندودورمی کردند.

    روزی ازروزهای زیبای بهاری تعدادی اززنبورهای کارگرفریادزنان ووزوزکنان واردکندوشدند.آنها به ملکه خبردادندکه یک خرس بزرگ قهوه ای درحال نزدیک شدن به کندواست وهرچه سعی می کنند که اورانیش بزنندموفق نمی شوند.ملکه که دیدزنبورهای کارگرازعهده خرس برنمی آیند به مشاورخودکه ونیش آهنین نام داشت وزنبوری باتجربه بودگفت:"توبه استقبال خرس برووبااوگفتگووصلح کن،مبادااجازه بدهی خرس به کندوونوزادان ماآسیب برساند"آقای نیش آهنین فرمان ملکه رااجراکردوخودراباسرعت به خرس قهوه ای رساند.خرس گفت:"من به شرطی باشما صلح می کنم که هرروزبه من مقداری عسل بدهید" نیش آهنین هم که چاره ای نداشت،قبول کردوقرارشد هرروزنزدیک ظهرخرس برای گرفتن سهم روزانه اش به کنارکندوبرود.

روزها گذشت،زنبورها هرچه کارمی کردند نمی توانستند به اندازه کافی عسل ذخیره کنند،تعدادی ازنوزادان همیشه گرسنه می ماندندوملکه ازاین موضوع ناراحت وغمگین بودتااینکه روزی ملکه به نیش آهنین گفت:"من ازدست این خرس خسته شده وازموضوعی کاملا"گیج شده ام"

نیش آهنین پرسید: "ملکه،چه چیزی شماروگیج کرده؟"

ملکه آهی کشیدوجواب داد:"اینکه نیش زنبورهای کارگربربدن این خرس بی اثره،تابه حال فقط انسانهاتونستندبالباسهای مخصوصی که می پوشنددرمقابل مامقاومت کنند،مادرم که ملکه بزرگی بودمی گفت تاوقتی دشمنت رونشناسی نمی تونی بااون مبارزه کنی من تصمیم گرفتم درمورداین خرس تحقیق کنم ومحل زندگی اش روپیداکنم"

نیش آهنین کمی فکرکردوگفت:"خانم ملکه ماممکنه درخونه خرس نقطه ضعفی پیداکنیم وشراون روبرای همیشه ازکندودورکنیم"

ملکه جواب داد:"مثلاممکنه اون چند تا همدست داشته باشه ویا...آقای نیش آهنین شما مشاورودوست من هستید من این ماموریت روبه شما می سپارم،جان نوزادان ما درخطره هرچه زودتردرموردخونه خرس ونحوه زندگی خرس اطلاعاتی بدست بیارید "روزبعدآقای نیش آهنین که مردکاردانی بوددرکوزه ای که خرس برای بردن عسل همراه خودش می آوردپنهان شدودرنتیجه همراه خرس رفت .اوازدرون کوزه درختان جنگلی رامی دیدوخرس آنقدررفت که ازجنگل خارج شدچون آقای نیش آهنین فقط آسمان رامی دید.ناگهان خرس درکناردرختی توقف کرد.نیش آهنین فورا"ازکوزه خارج شدوبین شاخ وبرگ درخت قایم شدتاخرس اورانبیند.نیش آهنین درکمال ناباوری دیدکه انسانی ازپوست خرس بیرون آمدوپوست رادرون تنه درخت پنهان کردوبعدهمراه کوزه عسل به سمت دهکده انسانها به راه افتاد...

نیش آهنین فورا"به سمت کندوبرگشت وخبرحیرت آوررابه ملکه داد.ملکه گفت:"انتظارهرخبری راداشتم جزاینکه خرس یک انسان باشد،من می دانم که انسانها باهوش هستندوجنگ بااین انسان باهوش بایدازطریق هوش وذکاوت باشد. "...

روزبعدوقتی خرس به کندورسید،کوزه اش رادرآوردتا سهم عسلش رابگیرد.زنبورهابه اوگفتندکه درکندوعسلی باقی نمانده چون همین الان یک خرس خیلی بزرگ تمام عسلهای ماراخوردوبرد،توبرووفردابیا...خرس کمی نگران وهراسان به اطراف نگاه کردوازترس خرس واقعی باسرعت دورشد.روزبعدوقتی دوباره انسان خرس نما به کندونزدیک شد.نیش آهنین به اوگفت:"آقاخرسه خرس دیروزی امروزهم آمداومی خواهدباتوبجنگدوهرکدام پیروز شدیدصاحب کندوخواهیدبود.هنوز انسان خرس نما جواب نداده بودکه گروهی اززنبورهافریادزدند:"خرس!خرس برای جنگ اومده"آدمیزادباترس لباس خرس رادرآوردتاسریعتربدودوفرارکندوباسرعت ازکندودورشود.زنبورهاهم درحین فراراورابه شدت نیش زدندتابرایش درس عبرتی باشدکه:برای بدست آوردن هرچیزی بایدکارکردوزحمت کشید.

چهار شنبه 20 دی 1391برچسب:روباه وخروس,دایناسور,خواب ,تصور, :: 8:30 ::  نويسنده : آرین

مامان:ازوقت خوابت گذشته قصه روگوش کن دیگه

آرین: ولی این کتاب عکس نداره

مامان:چشماتوببند وتصور کن داری این روباه وخروس رومیبینی .آقاخروسه روی یه درخت تویه دشت بزرگه وآقاروباهه زیردرخت داره باهاش صحبت می کنه.

آرین:(درحالیکه چشمهاشوبسته)

مامان : بازچی شده مگه روباه وخروس خنده داره

آرین: همین که چشماموبستم یه دایناسوربزرگ وخنده دار ازپشت سرشون رد شد

سه شنبه 19 دی 1391برچسب:نارسیس,خودشیفته,, :: 21:16 ::  نويسنده : آرین

 

سالها قبل ودردشتی زیبا گلهای وحشی درکنارهم شادوخوشبخت زندگی می کردند بیشتراین گلها درکنارجوی آبی روئیده بودندکه ازکوهسارانی بلند سرچشمه می گرفت ودرتن سبزدشت می پیچیدوسرودآبادی می خواند.تعدادی درخت هم درکناراین جوی آب زندگی می کردند ودرنهایت همه این گیاهان درکنارهم احساس خوشبختی می کردند.

درفصلهای بهاروپاییزپرندگان مهاجرمهمان این دشت بودندآنهاداستان های زیادی ازسرزمینهای دیگرکره زمین برای گیاهان تعریف می کردندوبدون شک داستان این دشت وگلهاوگیاهانش را به سرزمینهای دیگرمی بردند.دربین گلهای این دشت گلی زیبا ودلفریب به نام نارسیس وجودداشت که عطردل انگیزوجلوه زیباییش دربین گیاهان وجانوران دشت مثال زدنی بود.

روزی ازروزهای زیبای بهارنارسیس آوای بادراشنید که اوراصدامی زداوبه بادلبخندی زد بادگفت:تومی دانی که چه عطردلنشینی داری؟اوازاین تعریف بسیارخوشحال بودچون کسی این حرف رابه اوزده بودکه هرروزعطرتمام گیاهان وحشی رااستشمام می کردپس این نشان می دادکه اوبهترین است نارسیس کمی به خودمغرورشدامابرای اطمینان بیشتر به نارون کنارجوی آب گفت: به نظرتومن خوشبوهستم؟ نارون جواب داد: خوشبووبسیارزیبا... نارسیس به فکرفرورفت اواولین باربودکه پی به زیباییش برده بودوچون دراین تمجید نارون شک داشت دوباره پرسید: همه می دانندکه تمام گلها زیبایندتومن را با بقیه گلهامقایسه کن آیا من زیباترینم؟نارون گفت: توزیبا هستی .چرابه جوی آب نگاه نمی کنی تاخودت راببینی؟ نارسیس سرش راخم کردوخودرادرآب دیدقلبش تپیدوعاشق زیبایی خودشد .کم کم  بارسیدن پرندگان ازسرزمینهای گرمسیری اوبه شدت شیفته زیبایی وعطرخودشدچون آنها همه ازاوتعریف می کردند.اوباخودفکرمی کرد: آنها تمام کره زمین رادیده اندوبازمی گویندکه من زیبا هستم پس من زیباترینم...

روزهاگذشت نارسیس هرروزبیشتردلباخته خودمی شدتااینکه آنقدرخم شد وبه خود نگاه کردکه ساقه اش خمیده شد ودیگرنتوانست سرش را بالانگه دارد...

سه شنبه 19 دی 1391برچسب:رژیم,شام, :: 21:8 ::  نويسنده : آرین

آرین: مامان بیا یه دست بازی کنیم

مامان: پسرگلم اول شامت روبخور بعد

آرین: مامان من یه تصمیمی گرفتم که تو نمی دونی.من رژیم گرفتم.نبایدشام بخورم.

سه شنبه 19 دی 1391برچسب:, :: 21:1 ::  نويسنده : آرین

مامان : عزیزم از این به بعدخاطرات مدرسه ات رو تعریف کن برات تو وبلاگت بنویسیم.

آرین: مگه تو نگفتی مامان ها همه چیز رو می دونن،خودت بنویس

مامان

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها
  • علوم
  • ردیاب جی پی اس ماشین
  • ارم زوتی z300
  • جلو پنجره زوتی

  • تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان کودکانه و آدرس spidermann.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 7
بازدید ماه : 7
بازدید کل : 21194
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1