کودکانه اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم. اولش در یک جنگل بودم بعدش یه کندو دیدم که یه آدم ازبالا به اون شلیک کرد وکندو افتاد پایین زنبورها به طرفم اومد ند ناگهان یک هلی کوپتر اومد ومن رونجات داد،اما زنبورها دنبال هلی کوپتر اومدن هلی کوپتر من رو به خونه رسوند ومن با تفنگم زنبورها رو نابودکردم ولی یکی از اونها اومد تا پشت پنجره و من پنجره رو بستم ونیشش رو که لای پنجره مونده بود داغون شد حالا من پیروز شدم (البته چیزی که مامان به خاطر میاره ترس وفریاد زنبور،زنبوره قسمت پیروزیش احتمالاتخیل یا یه آرزویه) درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||||
![]() |