کودکانه
اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم.

 

یکی یودیکی نبودزیرگنبدکبودکفشدوزک کوچولویی به همراه پدرومادرش درشهرکفشدوزک هازندگی می کرد.شهرکفشدوزک ها کناریک جوی آب ودیواری بودکه پشت آن دیوار دشت شقایق های وحشی قرارداشت و جوی آب ازداخلحفره ای در دیوار وازسمت چشمه ای درکوهستان می آمد این شهردرزیردرخت چنارتنومندی بودکه هرروزهنگام غروب پرندگان روی آن جمع می شدندوآوازمی خواندند. خورشیدمهربان صبح هرروزازروی دشت شقایق طلوع می کرد.خانه های این شهرهمه درون قارچهای خودرویی بودکه بین گلهای وحشی وعلف های شاداب وسبزقرارداشتند.کفشدوزک کوچولوخیلی مهربان وباهوش بودوهمیشه به پدرومادرش کمک می کرد.اوهیچ وقت ازخانه زیاددورنمی شدچون شنیده بودخطرات زیادی کفشدوزک هارا تهدید می کندمثلا"پشت دیواردشت هزارپاوعنکبوتی زندگی می کردند که باکفشدوزک هادشمن بودند،چون هزارپاتعدادزیادی پاداشت وهمیشه برای تعمیرکفشهایش به کفشدوزک ها احتیاج داشت درنتیجه ازهرفرصتی برای زندانی کردن آنهااستفاده می کرد.غذای عنکبوت مگس وپشه بوداوبرای هزارپاکفشدوزک شکارمی کردوهزارپابه اومگس وپشه می دادچون این حشرات آلوده سربازان هزارپا بودند واوتعدادزیادی ازآنهارابه کارگرفته بود.

   روزی ازروزهای بهارکفشدوزک کوچولو درفروشگاه کفاشی پدرش و درکنارجوی آب نشسته بود،ناگهان قاصدک پستچی خبرآوردکه سنجاقک پیر که درکنارچشمه ونزدیک کوه زندگی می کردبالهایش شکسته ونمی تواندپروازکنداوازپدرکفشدوزک کوچولو خواسته که به خانه اش برودوبرایش کفش بدوزدتااوبتواندراه برود.پدرکفشدوزک کوچولو باکمال میل قبول کردوبااصرارکفشدوزک کوچولو قبول کرد که اوراهم همراه خودش ببرد.آنهاتصمیم گرفتندکه بعدازدیدن سنجاقک با قایق به خانه برگردند تاکفشدوزک کوچولو بتواندقایق سواری کند.. مورچه قایقران بااستفاده ازیک برگ حشرات راازچشمه به سمت دشت می برد .

    صبح بودهوا طراوت وزیبایی خاصی داشت.خورشیدکم کم بالا می آمدوبه جهان سلام می کرد.کفشدوزک کوچولوخیلی خوشحال بود.بعدازخوردن صبحانه بامادرش خداحافظی کرد وهمراه پدرش به طرف دشت شقایق حرکت  کردند.اول کمی پروازکردند.آنهاازبالای سرگروهی مورچه گذشتندودرکناردیوار دشت روی گلبرگ گل شقایقی ایستادندتا نفسی تازه کنند ، ناگهان صدایی به گوش کفشدوزک هارسید.کفشدوزک کوچولو گفت: "باباصداروشنیدی؟" 

پدر:" بله دخترم،فکرمی کنم یک نفر به کمک احتیاج داره."

صداازپشت دیواروداخل دشت شقایق می آمد.کفشدوزک ها بلافاصله ازروی سنگی ازکنارجوی آب ردشدندوبه داخل دشت رسیدند.آنهاهرلحظه به صدا نزدیکترمی شدند.حالاصداکاملا"واضح بود:"کمک ،کمک! "کسی ازآنهاکمک می خواست.کفشدوزک وپدرش پروازکردندتازودتربه صدابرسند اما ناگهان به یک تورچشبناک برخوردکردندوهردومتوقف وبیهوش شدند.وقتی چشمهایشان رابازکردند عنکبوت سیاه رنگی رادیدندکه داشت قهقهه می زدوخوشحال وشاد هزارپاراصدامی زد ناگهان  هزارپابه همراه گروهی مگس به طرف آنها آمدند."عنکبوت گفت من به جای این 2کفشدوزک 4 مگس می خوام."

     هزارپا قبول کردوخریدوفروش انجام شد.هزارپاومگس هاآنهارابه طرف زندان هزارپا بردند.آنها هرچه به طرف خانه هزارپا نزدیک ترمی شدنداطرافشان آلوده تر می شدوبوی بدی فضاراپرمی کرد.مقدارزیادی زباله روی زمین رافراگرفته بودتعدادی قوطی کنسروروی زمین افتاده بودکه محل زندگی سربازان هزارپا بوددرچندکیسه نایلونی هم حشرات دیگری زندانی بودند.تعدادی  ازسربازان رژه می رفتندوجیرجیرکی برای آنهاآوازمی خواندحلزونی به سربازان ژیمناستیک آموزش می دادو...بوی بدزباله حال کفشدوزک رابه هم زد.پدرش گفت:عزیزم مقاومت کن مانجات پیدامی کنیم.تعدادزیادی مگس وپشه درهواپروازمی کردند.آنهاوقتی به بالای سرهزارپامی رسیدندسلام نظامی می دادند.هزارپاباغرورراه می رفت.اوباافتخارگفت:اینها نیروهای هوایی من هستندوامروزرژه هوایی دارند.تعدادزیادی مگس وزوز می کردندوپشه های آلوده آماده حمله بودند.هزارپابه یک خرمگس که فرمانده مگس هابود گفت:آفرین بیشترتلاش کنید هدف بعدی ماشهرکفشدوزک هاست...

   کفشدوزک کوچولووپدرش دریک قوری شکسته زندانی شدند.آنها بهت زده شده وترسیده بودند .آنها قبلاخبرنداشتندکه امپراطوری هزارپاتمام حشرات آلوده رابه خدمت خودش گرفته است. خانه هزارپا دریک لاستیک خودروبود وصدای هزارپاشنیده می شدکه به سربازانش میگفت: "به تمام اقوامم خبربدیدکه به اینجا بیان وکفشهای کهنه وپاره شون روهم بیارن."پدرکفشدوزک گفت:"وای بااین اوضاع ماتاآخرعمرزندانی خواهیم بود."کفشدوزک کوچولودلش می خواست می توانست گریه کندامامقاومت کردچون باخودش فکرکرد:گریه فایده ای نداره بهتره کمی فکرکنم تاراه نجاتی پیدابشه.

       کم کم شب شدپدرکفشدوزک به خواب رفت ،کفشدوزک کوچولودلتنگ مادرش بوداوباخودش فکرمی کردکه حتما"الان مادرش نگران آنهاست وسراغشان راازمورچه قایقران می گیرد...اوشب تاصبح بیداربودوفکرمی کرد.نزدیک صبح فکری به ذهنش رسید باشادی پدرش رابیدارکرد.پدرگفت:چی شده؟ناگهان کفشدوزک درنورمهتاب چشمان پدرش رادیدکه پرازاشک بود.کفشدوزک کوچولو فهمیدکه پدرش هم بیداربوده است .ازپدرش پرسید: بابا توخیلی ناراحتی؟  - برای خودم نه ولی توخیلی کوچولویی نمی خوام اسیرهزارپاباشی.  بابا هزارپاچطوری این زباله هاروجمع کرده؟: عزیزم متاسفانه این کارآدمهاست اوناطبیعت روآلوده می کنندوبادست خودشون برای حشرات موذی کاخ می سازن.  خوب دخترم گفتی یه نقشه کشیدی ولی یادت باشه که اگرازاینجاهم فرارکنیم عنکبوت کمی جلوترماروشکارمی کنه.کفشدوزک کوچولونقشه اش رابه پدرش گفت وپدرخیلی خوشحال شد.

       وقتی کاملاروزشدصدای پای سوسکهای محافظ زندان به گوش رسید،آنهادررابازکردندوهزارپاواردشدپدرگفت:آقای هزارپامامی دونیم که بایدتاآخرعمراینجا بمونیم وکفشهای شما،سربازان وخانواده تون روبدوزیم درنتیجه به بهترین مواداولیه احتیاج داریم مثلا"مابه چسب مخصوصی نیازداریم  که کفش های بهتری بدوزیم تاهرگزپاره نشن.هزارپابا کنجکاوی پرسید:چه چسبی؟  - همون چسبی که عنکبوت باکمک اون تارمی تنه.هزارپا کمی فکرکردوگفت:امادراین صورت عنکبوت بایدسالهابرای من کارکنه  پدر: بله نکته همین جاست،به نظرمن شما بایدعنکبوت روزندانی کنیداو هم شان شما نیست ونبایدآزادباشه بلکه باید به شماخدمت کنه.فقطخواهش می کنم اگه زندانیش کردین اونوبه زندان ما نیارین  هزارپا:"خوب معلومه من تعدادزیادی قوطی کنسرو برای زندانیای دیگرم دارم."هزارپابه کفشدوزک هااعتمادکردوآنهاباتمام نیروشروع به کارکردند.

        نزدیک ظهرصدای فریادهای عنکبوت به گوش رسیدکه ظاهرااسیرهزارپاشده بود.کفشدوزک هاشب تاصبح کارکردندوصبح روزبعد به اندازه تمام پاهای سمت راست هزارپاکفش دوخته بودند.دراین هنگاه هزارپاچسب مخصوص راآوردوگفت:زودباشیدچون کم کم بقیه خانواده من می رسن.پدرگفت:"آقای هزارپاتا نیم ساعت دیگه تشریف بیاریدتاکفشهای پای راستتون روامتحان کنید."هزارپاخوشحال شدوگفت:"  باشه شماهم منتظرباشیدتا براتون صبحانه بیارن."پدرکفشدوزک گفت:عزیزم موادغذایی اینجاپرازمیکروب وآلوده است حواست باشه تاچیزی نخوری"کفشدوزک وپدرش خیلی سریع کفشهارادریک ردیف قرارداده وآنهارابه زمین چسباندند.مقداری ازچسب راهم داخل آن ریختندووقتی هزارپاآمدوکفشهاراپوشیدودرنتیجه پاهایش به زمین چسبیدوهرچه تلاش کرد نتوانست پاهایش رااززمین جداکند.کفشدوزک هاهم باسرعت فرارکردندآنهاازکنارزباله هایک  تکه کاغذ برداشتندوروی سرشان گرفتندتاپشه هادرحال پروازآنهارانشناسندوباسرعت خودرابه کنارجوی آب رساندند مورچه قایقران معمولاهرروزهمان ساعت ازجوی آب می گذشت .وقتی مورچه رسیدکفشدوزک هاسواربرگ اوشدندوحرکت کردنددربین راه خواهرهزارپارادیدند که به نزدیک جوی آب رسیده بود وچمدان دردست آوازمی خواند...

          روزبعددرشهرکفشدوزک هاجشنی برگذارشدوازکفشدوزک کوچولوبه خاطرهوش وشجاعتش تقدیرشد.آنها کیک بزرگی به شکل کفشدوزک پختندوکفشدوزک کوچولوآن راقاچ زد.پدرومادرش باافتخاربه اونگاه می کردندوخوشحال بودند.بعدپدرکفشدوزک سخنرانی کرد: همشهریان عزیزما بایک جنگ بزرگ مواجهیم.هزارپادرحال آماده کردن تعدادزیادی مگس وپشه وسوسک برای حمله به سرزمینهای دیگره.انسانها بدون توجه زباله می ریزندوحشرات موذی باشادی لشکرکشی می کنند.زباله های اوناآب چشمه روآلوده کرده وبه زودی ماهیها وجانورانی که درآب زندگی می کنندیاازآب می خورند هم خواهندمرد.این ها همه به خاطرناآگاهی آدمهاست مابایدبه اونااطلاع بدیم که چه اشتباهی می کنندتمام کفشدوزک ها موافق بودند.کفشدوزک پیری که شهردارشهربودگفت:امروز شهرمادرخطره ،هرچه زباله هادرطبیعت بیشتربشه زندگی ماوحتی خودانسانها هم به خطرمی افته بیایید برای نجات جان شهرمون،کشورمون وکره زمین کاری بکنیم.

بچه های عزیز به نظرشما کفشدوزک ها برای نجات جان شهرشان ودرنهایت کره زمین وهمه موجودات چکارمی کنند؟نظرات وراه حل های خودتان را برای مابفرستیدومنتظربقیه داستان باشید؟

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها
  • علوم
  • ردیاب جی پی اس ماشین
  • ارم زوتی z300
  • جلو پنجره زوتی

  • تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان کودکانه و آدرس spidermann.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 16
بازدید کل : 21203
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1