کودکانه اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم. خواب دیدم که یه هیولا طبقه بالای یک بیمارستان بود.من ناراحت شدم. بعدش رعد وبرق شد ویک دکتر بود که می خواست سوارآسانسوربشه اماتوآسانسور به جای علامت طبقه یک علامت برقی بود که از توش یک هیولای برقی بیرون اومد. بعدفرارکردیم رسیدیم خونه بابا به خلبان زنگ زد من یه سنگ انداختم روش واون هیولا مرد. وحالامن خوشحالم درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||||
![]() |