اتوبوس بازیافت
 
کودکانه
اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم.
دو شنبه 25 دی 1391برچسب:, :: 13:19 ::  نويسنده : آرین

 

        روزی روزگاری دریک شهربزرگ اتوبوس پیری زندگی می کردکه خیلی مهربان بود.اومی دانست که تاچندوقت دیگرکاملا"خراب می شودودیگرنمی تواندکارکند.

         دریک شب زمستانی اتوبوس که درپارکینگ اتوبوسها درحال استراحت بوداحساس درد عجیبی پیداکرد،اوباغصه نگاهی به بقیه اتوبوسهاانداخت،آنهاهمه خواب بودند.باخودش گفت:"فکرمی کنم که دارم ازکارمی افتم"اشک درچراغهای اتوبوس حلقه زد.اوچشمانش رابست ووقتی آنهارابازکرددیدکه برف شروع به باریدن کرده است.ازپشت نرده های پارکینگ مردم رامی دیدکه باسرعت به سمت خانه هایشان می دویدندتازودتربه خانه برسند.دراین حال ناگهان صدایی شنید:"سلام"         اتوبوس بلافاصله جواب داد:"سلام".پسرکوچولویی جلوش ایستاده بود.اتوبوس چراغهایش راروشن کردودیدکه امیرپسرآقای نگهبان است.اتوبوس سریع درهایش رابازکردوگفت:"امیرجون زودسوارشو، بیرون سرده"امیردویدتوی اتوبوس.اتوبوس پرسید:"تواینجاچیکارداری"      :"مامانم رفته بیمارستان، قراره برام یه خواهرکوچولودنیا بیاره.من هم اینجا می مونم تاشیفت کاری بابام تموم بشه".

       امیرپسرخوبی بوداوبااتوبوسهادوست بود.اتوبوس خیلی خوشحال بودکه درآنشب سردکه خوابش نمی بردتنها نبود.امیرواتوبوس گرم صحبت بودندکه صدایی شنیدند،هردوساکت شدند.صداازپشت چرخ عقب اتوبوس بود.امیرپیاده شدوبعددرحالیکه پرنده کوچولویی را بغل گرفته بودوارد اتوبوس شدوگفت:"این پرنده کوچولوروی زمین افتاده بودومی لرزید یک گربه سیاه هم به طرفش می دوید تا اونوبخوره"اتوبوس درش را بست وبخاری اش راروشن کرد تاپرنده گرم شود.کم کم پرنده کوچولوچشمانش رابازکردوبه امیرگفت:"متشکرم که منونجات دادی.اتوبوس مهربون ازتوهم ممنونم"امیرپرسید:"تواینجاچیکارمی کنی؟پس مامان وبابات کجان؟"پرنده کوچولوباغصه گفت:"مادرجنگل نزدیک شهرزندگی می کردیم.اماآدمهاقسمتهای زیادی ازجنگل روخراب کردن ،تمام حیوانات همسایه ماخونه هاشون روازدست دادنداماپدرومادرمن روی یک درخت باقیمانده ازجنگل لونه جدیدی ساختندتامن وبرادروخواهرهام بزرگتربشیم اماآدمها اونقدراونجازباله ریختندکه یکی  ازخواهرام ازشدت آلودگی مرد..."پرنده کوچک ازشدت ناراحتی گریه اش گرفت اوگفت که پدرومادرش وبقیه پرنده هاتصمیم گرفتندازجنگل بروندودرجای دیگری لانه ای جدید بسازنداما اودربین راه ازشدت خستگی زمین خوردوگم شد.اتوبوس به امیرنگاه کردوگفت:"این پرنده باید مثل خواهرکوچولوی توالان توی لونه اش باشه وزیربالهای نرم مادرش احساس آرامش کنه"بعدبه پرنده نگاه کردوگفت:"نگران نباش ماحتما"راه حلی پیدامی کنیم.من سالها سرویس بچه های مدرسه بودم وگاهی اوناروبرای گردش به جنگل می بردم اماهیچ وقت فکرنمی کردم که اون جنگل زیبا یه روزخراب بشه ،خدایااین آدمادارن چیکارمی کنن "دراین هنگام پدرامیردراتوبوس رابازکرد.امیرگفت: "بابااجازه میدی من همین جابمونم؟" پدرگفت : "باشه بیااین کیفت روبگیرومشقات روهمین جابنویس،ساندویچت روهم همین جابخور،اگه کاری داشتی من تودفترنگهبانی ام."امیرکیفش راازپدرش گرفت وکمی نان ازساندویچش به پرنده داد.پرنده کمی نان خورد وگفت:"یادش به خیرروزهایی که پدرومادرم برای ماحشرات تازه شکارمی کردند"...  امیرگفت:"من هیچ وقت فکرنمی کردم زباله های ما حیوانات روبی خانمان کنه" واتوبوس جواب داد:"من هم تاچندوقت دیگه تبدیل به زباله می شم.."

         بعدازچنددقیقه صدای ناله های گربه ای باعث شد که اتوبوس مهربان به اوهم پناه بدهداما به این شرط که پرنده کوچولورا نخورد.گربه سه بچه داشت وآنهاراهم بهداخل اتوبوس آورد.خانم گربه درحالیکه ازسرمامی لرزیدگفت:"ماگربه وحشی هستیم یعنی درجنگل زندگی می کردیم ماازحیوانات کوچولو وماهیهای برکه زیبایی  دروسط جنگل بود تغذیه می کردیم،اماآدمااونقدردرجنگل زباله ریختندکه پساب آلوده زباله هاماهیهاروکشت ومابی غذاموندیم همسرم آقای میو برای تهیه غذا به شهراومدوسه روزه که برنگشته ."خانم گربه درحالیکه بچه هایش رالیس می زدگریه اش گرفت.آن شب امیر،اتوبوس وگربه هاوپرنده باهم صحبت کردندوبه دنبال راه حل گشتندامانتیجه ای نگرفتند.چون این مشکل راانسانها بوجودآورده بودندوآدمهاهم بایددرحل آن کمک می کردند.کم کم گربه ها وپرنده به خواب رفتند.اتوبوس ازامیرپرسید:"امیرجون،من خیلی پیرم؟"     :"توخیلی مهربونی         :"امیرمی دونی آدمها تمام لوازم زندگی شون رواززمین بدست می یارن مثلالاستیکهای من ازمواد نفتی ان امابعدازاستفاده ازاونها زباله می سازن زباله هایی که دیگه نمی شه به دل زمین برگردوند اگه زباله هاازهم جدابشن شاید بشه ازبعضی ازاونادوباره استفاده کردیاتبدیل به موادجدید بشن مثل بدنه من که فلزیه.من  میخوام درآخرعمرم به آدماچیزی بگم.میخوام بگم که دارن اشتباه می کنن." امیرمتوجه منظوراتوبوس نشد.اوبااتوبوس خداحافظی کردوپیش پدرش برگشت .

    نزدیک صبح بودکه اتوبوس صدای گریه وفریادمادرپرنده کوچولوراشنیدوبعدتعدادزیادی پرنده وارداتوبوس شدند.مادرپرنده اورادرآغوش گرفت همه ازشادی گریه می کردند.پدرپرنده گفت:"اتوبوس مهربون ازت ممنونم ،حالامابایدبریم."امامادرپرنده باغصه گفت:"کجابریم؟من نمی خوام بقیه بچه هام روهم ازدست بدم.."

    دراین هنگام درحالیکه دراتوبوس بازبودگربه سیاهی وارد شدووقتی می خواست به پرنده هاحمله کند خانم گربه فریادزد:"آقای میو."  گربه سیاه به سمت خانم گربه برگشت وفریادزد:"خانم پیشی."وبه این ترتیب وخیلی اتفاقی خانم پیشی همسرش راپیداکرد.

      صبح وقتی تمام مردم شهربیدارشدند،درتمام روزنامه هاودررادیووتلوزیون اعلام شدکه شب قبل اتوبوسی باکمک تعدادزیادی پرنده به جنگل تخریب شده اطراف شهررفته است وتعدادزیادی پرنده وحیوانات کوچک به آن پناه برده اند.امیربه همراه پدرش به آنجارفت،مردم زیادی جمع شده بودندامیرهرچه اتوبوس راصدازدجوابی نشنید،اوکاملاخسته وبیهوش بود.پدرامیرباتعجب گفت:"اتوبوس چطوراینجا اومده؟"بعدزیرلب ادامه داد:"وقتی حیوانات وپرندگان جایی برای زندگی نداشته باشن یک پناهگاه آهنی هم غنیمته،حتما بااین کارمی خواسته به ماآدمابفهمونه که دراشتباهیم."

         چندروزبعداتوبوس حالش بهترشدوتوانست بابچه هاوحیوانات صحبت کند.مردم شهربه خاطربچه هایشان تصمیم گرفتندکه زباله های اطراف اتوبوس راجمع کرده وتفکیک کنندوتاجایی که ممکن است آنهارابه چرخه طبیعت برگردانند.آنهادراطراف اتوبوس نهال های جدیدکاشتند.امیرودوستانش تصمیم گرفتندکه درخانه هایشان مسئول جداکردن زباله هاباشند،برای استفاده مجددوبرای کم شدن حجم زباله ها.آنها می خواستندکه پرندگان،حیوانات وانسانها شادباشندودرآینده درجهانی پاک وزیبازندگی کنند.تعدادی ازاتوبوسهاهم تصمیم گرفتندکه به یاداتوبوس پیردرشهربچرخندونقاشی های بچه هاراجمع کنندوبه دست اتوبوس مهربان برسانندشایدشماهم این اتوبوسهارادیده باشید...



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها
  • علوم
  • موس بیسیم شیشه ای

  • تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان کودکانه و آدرس spidermann.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 18
بازدید ماه : 18
بازدید کل : 21205
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1