کودکانه اینها داستان زندگی من وقصه هایی است که شبها با خیال آنها می خوابم. مامان:ازوقت خوابت گذشته قصه روگوش کن دیگه آرین: ولی این کتاب عکس نداره مامان:چشماتوببند وتصور کن داری این روباه وخروس رومیبینی .آقاخروسه روی یه درخت تویه دشت بزرگه وآقاروباهه زیردرخت داره باهاش صحبت می کنه. آرین:(درحالیکه چشمهاشوبسته) مامان : بازچی شده مگه روباه وخروس خنده داره آرین: همین که چشماموبستم یه دایناسوربزرگ وخنده دار ازپشت سرشون رد شد
سالها قبل ودردشتی زیبا گلهای وحشی درکنارهم شادوخوشبخت زندگی می کردند بیشتراین گلها درکنارجوی آبی روئیده بودندکه ازکوهسارانی بلند سرچشمه می گرفت ودرتن سبزدشت می پیچیدوسرودآبادی می خواند.تعدادی درخت هم درکناراین جوی آب زندگی می کردند ودرنهایت همه این گیاهان درکنارهم احساس خوشبختی می کردند. درفصلهای بهاروپاییزپرندگان مهاجرمهمان این دشت بودندآنهاداستان های زیادی ازسرزمینهای دیگرکره زمین برای گیاهان تعریف می کردندوبدون شک داستان این دشت وگلهاوگیاهانش را به سرزمینهای دیگرمی بردند.دربین گلهای این دشت گلی زیبا ودلفریب به نام نارسیس وجودداشت که عطردل انگیزوجلوه زیباییش دربین گیاهان وجانوران دشت مثال زدنی بود. روزی ازروزهای زیبای بهارنارسیس آوای بادراشنید که اوراصدامی زداوبه بادلبخندی زد بادگفت:تومی دانی که چه عطردلنشینی داری؟اوازاین تعریف بسیارخوشحال بودچون کسی این حرف رابه اوزده بودکه هرروزعطرتمام گیاهان وحشی رااستشمام می کردپس این نشان می دادکه اوبهترین است نارسیس کمی به خودمغرورشدامابرای اطمینان بیشتر به نارون کنارجوی آب گفت: به نظرتومن خوشبوهستم؟ نارون جواب داد: خوشبووبسیارزیبا... نارسیس به فکرفرورفت اواولین باربودکه پی به زیباییش برده بودوچون دراین تمجید نارون شک داشت دوباره پرسید: همه می دانندکه تمام گلها زیبایندتومن را با بقیه گلهامقایسه کن آیا من زیباترینم؟نارون گفت: توزیبا هستی .چرابه جوی آب نگاه نمی کنی تاخودت راببینی؟ نارسیس سرش راخم کردوخودرادرآب دیدقلبش تپیدوعاشق زیبایی خودشد .کم کم بارسیدن پرندگان ازسرزمینهای گرمسیری اوبه شدت شیفته زیبایی وعطرخودشدچون آنها همه ازاوتعریف می کردند.اوباخودفکرمی کرد: آنها تمام کره زمین رادیده اندوبازمی گویندکه من زیبا هستم پس من زیباترینم... روزهاگذشت نارسیس هرروزبیشتردلباخته خودمی شدتااینکه آنقدرخم شد وبه خود نگاه کردکه ساقه اش خمیده شد ودیگرنتوانست سرش را بالانگه دارد... آرین: مامان بیا یه دست بازی کنیم مامان: پسرگلم اول شامت روبخور بعد آرین: مامان من یه تصمیمی گرفتم که تو نمی دونی.من رژیم گرفتم.نبایدشام بخورم. سه شنبه 19 دی 1391برچسب:, :: 21:1 :: نويسنده : آرین
مامان : عزیزم از این به بعدخاطرات مدرسه ات رو تعریف کن برات تو وبلاگت بنویسیم. آرین: مگه تو نگفتی مامان ها همه چیز رو می دونن،خودت بنویس مامان درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ من خوش آمدیداین وبلاگ کارمشترکی ازآرین 6ساله ومامان33ساله است.این وبلاگ برای استفاده بچه های خوب ازداستانهایی است که یا مامان گفته ویا بازنویسی کرده.پس استفاده از اونهابه هرشکلی(چاپ کتاب،انیمیشن،نمایشنامه واستفاده آموزشی درمراکزآموزشی بدون اجازه مامان ممنوعه.امیدوارم همه شاهزاده های خونه هاتون باشید وازکودکی لذت ببرید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||||
![]() |